در این چند سال اخیر، زندگی من به سه قسمت تقسیم شده.۱) آرزو میکردم دوباره اون انرژی رو داشته باشم که بشینم بکوب و درس بخونم. ولی در نظرم خیلی دور میومد که این اتفاق بیفته.۲) غر میزدم که چون تا بعد از ظهر سرکارم و خسته میشم نمیتونم زبان بخونم.۳) هیچی جلودارم نیست. هم کار میکنم هم زبان میخونم. از تمام برنامه های موقتی شاد زدم که به شادی دائمی در آینده برسم. اینو میخوام بگم، کرختی و سنگین بودن بدترین آفت زندگی ما آدماست.هم اکنون سالن مطالعه دانشکده، نسیم خنک، صدای صبحگاهی کلاغ ها و نور ملیح خورشید تازه طلوع کرده
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۱ساعت 7:50  توسط ادمین
|
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی
امروز با تمام انرژیای منفی جنگیدم. امروز چند ساعت بیشتر موندم دانشکده تا به خودم ثابت کنم من آدمی نیستم که بخوام کم بیارم.امروز بعد از دانشکده، رفتم منتظر اتوبوس بودم که برم خونه. و دیدم چقدر خوش شانسم که سرویس دانشگاه اومد. بدون توجه به اینکه این کدوم سرویسای دانشگاهه سوارش شدم. بعد الان دیدم تابلوی سر در دانشگاه کنارمه. تعجب کردم! بله درسته، من سوار سرویسی شده بودم که برمیگشت دانشکده
برچسب:
نویسنده: آرتمیس شجاعی