خرید بک لینک
در این چند سال اخیر، زندگی من به سه قسمت تقسیم شده.۱) آرزو میکردم دوباره اون انرژی رو داشته باشم که بشینم بکوب و درس بخونم. ولی در نظرم خیلی دور میومد که این اتفاق بیفته.۲) غر میزدم که چون تا بعد از ظهر سرکارم و خسته میشم نمیتونم زبان بخونم.۳) هیچی جلودارم نیست. هم کار میکنم هم زبان میخونم. از تمام برنامه های موقتی شاد زدم که به شادی دائمی در آینده برسم. اینو میخوام بگم، کرختی و سنگین بودن بدترین آفت زندگی ما آدماست.هم اکنون سالن مطالعه دانشکده، نسیم خنک، صدای صبحگاهی کلاغ ها و نور ملیح خورشید تازه طلوع کرده + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۱ساعت 7:50&nbsp توسط ادمین  | 

برچسب: نویسنده: آرتمیس شجاعی تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 4:42

امشب از اون شباییه که واقعا به ته خط رسیدم.بعد از این همه وقت گذاشتن و این همه زبان خوندن، نتونستم حتی دو تا تست بزنم. خیلی باید بیشتر تلاش کنم اما دیگه نه تایمی دارم نه پولی نه اعصاب.فقط میدونم باید خیلی تلاش کنم. نمیدونم کی میشه تفریح کرد، کی میشه از زندگی لذت برد. و از همه بدتر نمیدونم دویدن در تاریکی به سمت نور میرسه یا نه.بماند به یادگار، شبی که سعی کردم قوی بمونم. + نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۱ساعت 21:23&nbsp توسط ادمین  | 

برچسب: نویسنده: آرتمیس شجاعی تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 4:42

امروز با تمام انرژیای منفی جنگیدم. امروز چند ساعت بیشتر موندم دانشکده تا به خودم ثابت کنم من آدمی نیستم که بخوام کم بیارم.امروز بعد از دانشکده، رفتم منتظر اتوبوس بودم که برم خونه. و دیدم چقدر خوش شانسم که سرویس دانشگاه اومد. بدون توجه به اینکه این کدوم سرویسای دانشگاهه سوارش شدم. بعد الان دیدم تابلوی سر در دانشگاه کنارمه. تعجب کردم! بله درسته، من سوار سرویسی شده بودم که برمیگشت دانشکده

برچسب: نویسنده: آرتمیس شجاعی تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 4:42

صفحه بندی